احياي شب نوزدهم
از کاردرماني که برگشتيم بابا خونه بود
يک ساعتي خوابيد و بيدار شد با شما رفتن خريد تا من يکم استراحت کنم
منم که نخوابيدم .....
دوست داشتم بخوابم چون امشب احيا بود و دل خسته ي من منتظردرد دل با معبودش بود
شما هم که تا 4 صبح با ما احيا داشتي و بابا زودي اعمال رو انجام ميداد و با شما بازي ميکرد
فهميدم که از نگاهم خونده من خيلي نياز به اين راز ونياز دارم
و شما رو نگه داشته بود
چادرمو سر کردم و نشستم منتظر
تا از تلويزيون حرم علي بن موسي الرضا رو سير دل نگاه کنم و حرف بزنم
واي که چه حالي داد
جوشن کبير
و قران به سر گرفتن و اشکي که صورتمو شسته بود
انگار خدا داشت صداي دل شکسته ي منو ميشنيد
چون از روز قبلش خنده هات رو برام بيشتر کرده بود
و اين شب رو گذاشته بود من نظاره گر استجابت دعام باشم
بله شما ميخنديدي
وقتي صداي منو ميشنيدي
از بعضي شيطنت ها تعجب کرده بودم
انگار خدا گذاشته بود تا منم بخندم
بله از دوشنبه شما شروع به خنديدن و نشان دادن عکس العمل هاي کوچکي کردي
که براي من مادر بزرگ و بزرگتر خواهد شد
خيلي وقت بود خنده ي از ته دل بابايي رو نديده بودم
ذوق کردم
ديشب من ذوق کردم
و اشک ريختم
دعا کردم
براي دوستان ني ني سايتيم
که بزرگترين استرس و نگراني زندگيشون رو تجربه ميکنن
مجبورن صبوري کنن
مجبورا شاد باشن
و تحمل کنن
و خق هيچگونه استرسي رو نداشته باشن
بالاخره ميرسه
روزي که برام بدوي
روزي که شيرين زبوني کني و دلمونو ببري
ميدونم.......


احياي شب نوزدهم 